سنگسار سکوت

تعرفه تبلیغات در سایت
غیر از این وبلاگ از سال 90 یک وبلاگ داشتم که حرفای خیلی خیلی شخصی و حرص خوردنام و کینه هام و گریه هام توش بود به اسم ه سکوت ، امروز بعد 3 سال وبلاگ قبلی مو خوندم و همه اون شبا آدماش که دیگه الان بعضیا اسم و فامیل کاملشون یادم نمیاد از جلو چشم گذشتن
میدونی چیزی جز سیاهی و نگرانی هایی که الان اصلا یادم نمیاد نبود و با خودم فکر کردم آدم چرا باید روزای سیاهشو بنویسه و نگه داره؟ آدم باید روزای سیاهشو بنویسه و پاره پاره کنه بعدم خاکستر کنه بعدم بریزه تو اقیانوس :)) که اصلا یادش نیاد کیا بودن و چی شد و فقط باید بیاد بنویسه جایی که میمونه امروز یک روز بزرگ تر شدم و یاد گرفتم و انقدر از یاد گرفتناش بنویسه و انقدر بخونشون که بتونه انسان خوبی باشه و بتونه بزرگ تر باشه ... و در آخر امروز تصمیم گرفتم اون وبلاگ حدفش کنم چون دیگه هیچی از اون نگرانیا و استرسا و اتفاقا تو این مهسایی که الان اینجاست نیست و اصولا چیزی ام برای یاد گرفتن نداشتن جز اینکه منو یاده بخش از زندگیم بندازه که تو دهنم فقط چیزای خوبش مونده ...

مهسا عزیز روز به زوزی که میگذره اتفاقای خوبش و بگو و بداش بریز دور شاید که دنیات جای بهتری بود...
بازم دوست دارم زیاد چه با اون دنیا و نگرانیاش چه با این دنیا و نگرانیاش :)

تاريخ جمعه سیزدهم بهمن ۱۳۹۶سـاعت 17:55 نويسنده تمشک بانو| |

نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : چهارشنبه 25 بهمن 1396 ساعت: 6:05

خبرنامه

عضویت

نام کاربري :
رمز عبور :